تبليغاتX
..............................ناميانه‌ها
..............................ناميانه‌ها


...

 

 

         آی شعر ،

         آی كلمات ،

         آرامش مرا به هم نزنيد !

 

                                                                                       ...



+ نبشته شد در  شنبه چهارم مهر 1388 به ساعت 15:13  به قلم حافظ ایمانی  | 



آیا تو بگو ! تا ...

 

     وحالا پشت میز کتابهایم نشسته ام

     بی هیچ بهانه ای

     الا اینکه

     تو تنها نباشی

     تا

     با هم اندیشه ام را

     حراج کنیم حراج

 

     دیروز

     یادت هست ؟

     می خواندی

     آنچه را که سروده بودم

     میدانستم

     امروز

     یادت هست ؟

     می سرودم

     آنچه را که می دانستی

     می خواندی

 

     از پشت پرچین برگ ها

     نوای نجوای آهسته تری

     در هیچ قدمی ِ فاصله ها

     دلواپس دو برگ

     دو رنگین کمان

     دو چشم

     از کنار من می گذشت

     بادی که همه چیز را مضاعف می کرد

     و می آمد

     کسی

     تا خیسمان کند

     از بید تا انجیر را باران اگر چقدر ...

     تلاطم چه بود ؟

     من چه بود ؟

     چه طور باید باشد همه چیز

     تو بگو

     آهسته بگو

     چه کسی در من

     می دود

     تا

     پروانه ها را شکار کند

     تو بگو با من

     چه کسی می رود

     تا

     باد را بی وقفه کند

     بر آب خط بنویسد

     کتابت کند

     آینه ها را

     به مقابله نه

     به مقایسه نه

     به مغازله می خواند

     شب را

     و مرا 

     و تو را

     و جهان را 

     به سکوت سرایش دل می خواند

     پروانه ی من

     آتش شو

     باران شو

     باد ان شو بی وقفه

     آتش را

     یله کن

     یله شو

     با من

     با او

     با او که من آمد

     دل یکدله کن

     یکدله شو

     تا

     یک جور دگر

     تا

     با یک لحن مجازی

     جانت را می بازی

     قلبت را

     تا

     تا متجانس نه

     متنهاهی نه

     متشاعر نه

     متواری

     آری متواری

     در من

     در شعله

     در خیزش ِ خاک از بر ِ بوم و بر ِ بامی

     شاید دامی

     شاید جامی

     شاید در لحظه ی آرامی

     جاری بشوم

     چون تو

     از خود

     در حادثه ای

     در دلهره ای

     در نگرانی

     می دانم می دانی

     می دانم می مانی

     تا بروم

     تا

     تا بشوم

     حالا تو بگو

     آیا بروم ؟

     آیا نروم ؟

     آیا بشوم ؟

     آیا نشوم ؟

 

     آهسته بگو

     تا ...

 

 



+ نبشته شد در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 به ساعت 17:29  به قلم حافظ ایمانی  | 



تا هستی بگو

 

 

 به همسرم که با مهربانی چشم هایش  از روحم مراقبت میکند ...

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

گفتی : چشمان تو سرزمین منند ...

به سرزمینت خوب نگاه کن تا هستی

که اگر نباشی

خاک سرزمینت را به باران اشک وابسته خواهی دید

پلک سرزمینت را بسته خواهی دید

 

تا هستی بگو

من باید کدام پیراهنم را بپوشم

تا آغوشم برایت عریان تر باشد؟

تا هستی بگو

 

دستم را روی کدام دیوار بگذارم برای قلبم بهتر است؟

کجای این زیرزمین باید پنجره می داشت؟

تا هستی بگو

 

این همه کوزه در اتاق من تصادفی نیست

این همه کاشی،

این همه تسبیح ، کتاب ، قالیچه 

آیا من چیزی را گم کرده ام؟

تا هستی بگو

 

صدای ساعت ها در شب بیش تر شنیده می شود

خستگی بهانه ی خوبی است برای خوابیدن

و بهانه ی بهتری برای سرودن

ساعت چند است؟

تا هستی بگو

 

پاهایم که راه می روند من به چیز دیگری فکر می کنم

من در کدام خیابان بهتر نفس می کشم؟

تا هستی بگو

 

مادرم وقتی مرا به دنیا آورد

تو هنوز به دنیا نیامده بودی

یادت هست؟

 

وقتی من از این دنیا بروم

تو کجا هستی؟

 

تا هستم بگو !

 



+ نبشته شد در  پنجشنبه یکم اسفند 1387 به ساعت 11:40  به قلم حافظ ایمانی 



زمستانه...

 
آمدم
اما گرم
با گلوئی بلند از فریاد
در فصل سکوت

آمدم تا بگویم بهاری در راه است
تا لکه ی شکوفه ی خونی اردیبهشت را به پیراهن سپیدم برگرداند.
در زمستانه ...

 

این هم : پنج گاه  کوتاه اما گویا !

 

یکم //

هميشه چيزي براي از دست دادن هست

افق در نگاه شكل مي‌گيرد

نه دورتر

نه دوردست!

 

نگاه جاذبه‌ي بيشتري دارد از زمين

عزيزم عشق آدم را سنگين مي‌كند

 

دوم //

اندوه سايه‌ي من است

و من نمي‌دانم در اين عصر دائمي ...

چطور مي‌توانم تنها قدم زدن را بي‌هيچ سايه‌اي ببينم.

 

سوم  //

وهمِ هم‌آغوشي با عشق

بزرگترين واقعه ي زندگي غير واقعيم بود

 

چهارم //

تمام عكس‌هايم را در آتش مي‌سوزانم

و از آتش عكسي  مي‌گيرم كه هيچ‌گاه خاموش نشود.

 

پنجم //

من به تو نزديكم !

مثل ابر به آسمان...

مثل آب به چشمه...

درخت به خاک...

 

 نزديكم!

چون لب به بوسيدن...

پرواز به پرنده...

و مرگ به انسان !

 



+ نبشته شد در  یکشنبه یکم دی 1387 به ساعت 13:40  به قلم حافظ ایمانی  | 



کافه جنون

 

بهترین نام برای اینجا شاید

                                  { کافه جنون } باشد

که دوستان خوبم که الحمدلله همه از مجانین ِ نامدار ِجهان ِمجازی هستند بتوانند فارغ البال

جنون آوری کنند و دل مستی .

 

این نوشته ها سرریز حالتی بیش نیست ... کم است ... در خور نیست ... ولی شما بر ما ببخشایید !

غرض، شنیدن ِ یک جمله از دهان شماست...

 

این هم سه گاه ِ شیرین

 

یکم /

آغوش تو

آسودگي آغاز است

مثل سلامي كه هر روز به خورشيد مي‌كند كوه

بگذار صبح از لابه‌لاي تو طلوع كند.

 

 

دوم/

گاهي دوست داشتن پايان خويش مي‌شود

گاهي خويش، پايان دوست داشتن

پايان خويش يعني آغاز يار

و يار ...

يعني مي‌تواني از همين اكنون زيبايي را آغاز كني.

 

سوم/

آه ... هنگامي كه با دامن بلندت

باد مي‌آمد

چقدر تماشاي دامنت مي‌چسبيد به تراشه‌ات

 

تو تنها راه مي‌رفتي

و نمي‌دانستي در من چه غزل‌هايي سروده مي‌شود !

 

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااا۰

 



+ نبشته شد در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 به ساعت 23:33  به قلم حافظ ایمانی 



درباره وبلاگ

دل‌نبشته‌های شاعرانه

در ناميانه‌ها، نامه‌هائی كه من به ديگران يا به خودم نوشتم را چون نجوای كسي كه در ميان نيست براي شما مي‌نويسم / برای شماست كه ناميانه‌ها را مي‌نويسم .

بگو چه‌كار كنم
با دلی كه خون دارد ؟
دلی كه هر‌چه بخواهد دلت
جنون دارد .


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب




بايگاني
مهر 1388
تیر 1388
اسفند 1387
دی 1387
آبان 1387


پیوندها
جنون والقلم ( شعرهای موزون )





آخرین نوشته ها
...
آیا تو بگو ! تا ...
تا هستی بگو
زمستانه...
کافه جنون
هرجا كه نيستم ...


لوگوی دوستان